برای خدا و مهربانی هایش
این وبلاگی است پر از شعر,نثر و حرفهایی که تمامی ندارند

 

رد نگاهم را بگير...اين امتدا تماشا را نگاه كن! كه مي رسد...و رد مي شود از زاويه هاي سنگلاخ ها! و چرخ مي خورد دور توازن مكعبي سنگي! و تاب مي خورد و تاب تاب تاب مي خورد توي نرم نرم اين گيسوي پريشان! لابه لاي اين فسيل اشك!

آه ! پس توبودي خدا! تو...كه جاري شده بودي بين آن دشت..كه مي باريدي روي آن دشت...كه مي گرياندي آن كسي را كه بود توي آن د ش ...! آآآه..پس توئي!

و

آخ!

اين منم!

من! نه او! اشتباه نگير....من نه آنم كه اشك مي ريخت تا شكايت كند كه بگويد «رخصت! مرااجازه ي خون تو شدن رخصت!»

نه خدا! نه...

من همينم! كه اشك مي ريزم كه شكايت كنم كه بگويم« پروا! مرا از ين همه سختي پروا! مرا از اين همه كوشش پروا!...»

اما اين عصر..كه بركت دارد اين عصر! كه متبرك شده به نام او اين عصر! كه دل خون مي كند اين عصر! اين عصر تنگ...يك دلي هست..روي اين زمين..تنگ تر از اين زمين...كه ترسيده! كه بي قرار است! كه توي مشتش يك عالمه اقرار دارد....اگر تو از من دريغ كني پس چه كسي مرا دهد؟! ...

من!

كه... هستم... ولي به يمن الهي بودنت اي اله!

كه نم نمك توبه به لب دارم به يمن سزاواري تو بر عفو من!

من...وسط اين عصر...نه خودمم!و نه ورد خود به لب دارم...كه توي رگ رگه هايم حسين مي جوشد! حسين مي گريد! حسين..مي خواهد!

آآآآآآآآآآآآآآي حسييييييييييييييييين.. شانه هاي عرفات را هم كه لرزاندي تو! فرشتگان را به سوگ چه كسي نشانده اي؟!..گوشمان خون مي بارد حسين! از اين مرثيه كه مي خواني...

حسين را حك كردي در اين صحرا خدا؟! كه بشود ناله هاي اين همه خاك؟! كه برويد در دل اين بيابان...كه موج چادر زني دورادوووور طوفاني كند دل اين صحرا را؟ كه بوي سوخته دري بسوزاند جگر جگرگوشه ي ناموس ات را؟!..آه خدا! عرفه را ننويس عصر ما! بنويس عصر حسين! عصر دل خون حسين! ...

عرفه را بنويس شناخت حسين!

يا حسين!

 

 



[ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ] [ 18:40 ] [ بانو مهدیه.ع ] [ ]
درباره وبلاگ

به خداگفتم:می توانی این همه ناامیدی را باور کنی؟!
خداگفت:این همه ناامیدی؟!...در برابر من؟!...باور نکردنیست!

:پروفایل من http://mahdiyeh.blogfa.com/profile
لینک دوستان