برای خدا و مهربانی هایش
این وبلاگی است پر از شعر,نثر و حرفهایی که تمامی ندارند
 

تو دوست خوبی بودی برام وبلاگ! 

شاید دوست خوبی هم هستی...  

من و تو پا به پای هم صادقانه نوشتیم و گفتیم 

بدون کلک هر وقت احساس کردیم لازمه، نوشتیم 

تو 6 سال عمر داری وبلاگم!

من رو ببخش اگر... 

یک روز... 

نابودت کنم



[ پنجشنبه پانزدهم آبان 1393 ] [ 21:51 ] [ بانو مهدیه.ع ] [ ]

یا سلام

.

.

.

+ خیابان ها سیاهپوش شده  اند و تکیه ها و عَلَم ها سر به آسمانِ شهرم، بلند کرده اند...

" حزنِ حسین " دوباره تویِ این قلبِ پر مشغله پا گرفته و دلم دوباره شیداییِ بانویِ گیس سپیدِ بلند قامتِ لحظه هایِ تلخِ تاریخ شده...

دوباره محمود کریمی ها و حاج منصور ها و حدادیان ها و میردامادها عرض اندام می کنند تویِ دل آشوبِ این شب و روزهامان...

و من مُدام هروله می روم بینِ دلم و عباس ... و گداییِ عباس  می کنم از دست هایِ حسین ...

این روزها دوباره دلم تکاندنِ چادرِ خاکی می خواهد...

دلم چشم بستن و حس کردنِ خنکایِ آب می خواهد...خنکایِ آبی که زاینده-اشکِ گرمِ این شب و روزهایِ رُبابی ست...

راستش را بگویم؟

این روزها  وقتی که طفل های ۶ ماهه میبینم گلویَم درد می گیرد ...خیلی هم درد می گیرِد!

اصلا تمامِ "مهدیّه " درد می گیرد...

حتّی اشک هایم ...دَرد می گیرد...

این روزها...

هروله می روم...

بینِ دلم و عباس...

.

+

دیشب انگار مرور شب امتحان بود!

ورق می زدم دردهایی را که از بَرَم...

مکث می کردم روی اشک هایی که پاک یادم رفته بود...

و خط می کشیدم زیر مهم ترین ها...زیر اهل بیت ها...زیر ثقلین ها و سلسله الذهب ها...

تمام این بچه شیعه را دوره می کردم و دوباره یادم می آمد که سال هاست پاهایم هوس آبله دارد!

چقدر دست هایم پر از هوس آن ضریحی است که شبی سرد و با شکوه  دلم را با خودش برد تا عراق! تا آن طرف ترِ نجف...تا نزدیکیِ حرم عباس...جایی که اسمش را خوب بلدم: " کرب و بلا "...

 

(این چند شب نمایش " فصل شیدایی " هزاران نفر از مردم شهرم رو به تماشا می نشونه و امام حسین ع رو مهمون دل ها می کنه...دست مریزاد و خدا قوت به تک تک شون )

 

 

 



[ شنبه سوم آبان 1393 ] [ 10:54 ] [ بانو مهدیه.ع ] [ ]

یا سلام

.

.

.

+مثل همیشه صندلی جلوی تاکسی نشستم و ا ز اینکه قرار است بار سنگین کیف لپ تاپم را از روی شانه های خسته ام بردارم احساس خوبی داشتم...

سریع دستم را  خیز دادم به داخل کیف دیگرم و اسکناس مرطوب  شده ای را محکم گرفتم و  یک آن چشم هام به دفترچه ی بیمه ای که از شدت بارش باران خیس شده بود افتاد.

با اندکی نگرانی دفترچه را برداشتم و خیالم راحت  شد از اینکه لازم نیست مجددا تعویضش کنم.آسیب جدی نخورده بود.

لبه ی شال سرم خیس خیس شده بود و با چند حرکت سریع و کوتاه لبه ی پائینی شال را که رطوبت کمتری داشت روی سرم انداختم . گوشی تلفن همراهم را برای بار هزارم  نگاه کردم و پیامکی که مدنظرم بود را ارسال کردم و حالا.... می شد تکیه داد به صندلی تاکسی ...و از شیشه ی نیمه پائین ماشین شهر باران زده را تماشا کرد...

همینجور که چشم هام شهر و مردم را می پائید چشمم خورد به یک عدد آرامش و آسودگی!

مردی را دیدم که با لباس های ژنده اش کف پیاده رو خیس نشسته و لم داده بود به پتو و بالشی خیس و  نه چندان پاکیزه...و فارغ از تمام مشغله ها باخیالی بسیار آسوده که از تمام وجناتش پیدا بود شهر باران زده را تماشا می کرد...

به تماشایش به تماشا نشستم و دنبال نگاهش را گرفتم و رسیدم به جوانی عصبی که احتمالا  نتوانسته بود از خودپرداز  بانک تومان هایش را برداشت کند...حسابیی کلافه شده بود!

و چه تقارن عجیبی بود کلافگی آن مرد جوان و شیک پوش و این مرد میانسال ژنده پوش!

به خودم فکر کردم...

به تماشایم...

به اینکه من به شهر باران زده ای خیره می شدم که آن مرد!

اما بدون شک ما چیزهای بسیار متفاوتی می دیدیم...

به کیف لپ تاپم خیره شدم و اسکناس مرطوب دستم...دفترچه ی بیمه ای که رطوبتش مرا نگران کرده بود و به گوشی تلفنی که باید مدام چک شود!

من و آن مرد گویا در دو شهر متفاوت زندگی می کردیم!

و اهالی دو شهر دووووووووور بودیم...

با دو فرهنگ متفاوت!

اصلا انگار ما از یک جنس نبودیم...

انگار در دو سیاره ی دور از هم خلق شده بودیم...!

 

کاش من هم اهل همان سرزمینی بودم که آن مرد...

و همان هوایی را نفس می کشیدم که آن مرد!

و همان شهری را می دیدم که آن مرد...

و

 تنها ثروتم یک پتو و بالش نه چندان پاکیزه بود....

.

.

.

+ وقتی سوار تاکسی باشی و رو به رویت تپه ای باشد با گلدسته های چند شهید گمنام...و باران ببارد و ببارد و ببارد...مگر می شود دلت هوای مهدی فاطمه عج را نکند و مدام زمزمه نکنی " اللهم عجل لولیک الفرج "

 

 



[ شنبه بیست و ششم مهر 1393 ] [ 16:40 ] [ بانو مهدیه.ع ] [ ]

اولش بارون نم نم می بارید

گفتم: می خوام تنها و پیاده برم...

آخه عاشق برف و  بارونم!

البته بارون منهای چتر!

زیر نم منک های بارون قدم می زدم و به کوه های رو به روم خیره بودم...

به خیابون خلوتی که توش قدم میزدم...

به آدم هایی که به سختی می تونستم چهره هاشون رو از مه روی شیشه ی ماشین ها تشخیص بدم...

با هر قدمم بارون تندتر می شد...

لذت من هم بیشتر می شد

ناخودآگاه یاد عاشقانه هایی افتادم از خودم و حضرت همسر ره 

دستم رو کشیدم روی هد سرم...

خیس خیس خیس شده بود...

یهو یاد دعای امام جمعه افتادم که برای بارون دعا کرد!

یاد آمین های بلند مردم....

لا به لای عاشقانه هام ناخودآگاه به کشاورزها هم فکر می کردم

چشم های همسری...عینک بامزه اش...علوم پایه ی سابق!

تو همین فکرها بودم که مردی مدام میگفت:

" خدایا شکرت!"

کم کم لابه لای عاشقانه هام به یادسینوس هام هم افتادم!

درد خفیفی پیچید توی سرم...

و بعد به پائیز فکر کردم!

به اینکه عشق من از برکت پائیزه شاید!

یه تله پاتی گونه  ای که تو پائیز محقق شد

راستش پائیز فصل من و آقای همسرباشیه

فصل عشق ما

فصل " وکیلم؟" گفتن حاج اقا...

فصل اولین سالگرد...

.

.

.

بارون شدیدتر می شد و من به یه مربی تئاتر دوس داشتنی فکر می کردم با انگشت های مرتبش!

خیابون ها رو سیل خفیفی برداشته بود و  من به مردی فکر می کردم که با ریش های خرمایی ش پشت یه دستگاه چاپ وایساده بود...

.

.

.

بهش پیام دادم:

" عین موش آب کشیده شدم!"

.

 



[ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 ] [ 18:46 ] [ بانو مهدیه.ع ] [ ]

یا سلام

.

.

.

+ هیچ می دونید امام مهدی عج – که الهی قربونش بشیم من و همسرجان – وقتی بیان، سفیرهاشون رو می فرستن اقصی نقاط دنیآ

 و

 بسیاری از مردم به ایشون می پیوندن؟ و بعد عده ای از آدم ها، که در بعضی روایات استفاده می شه که بیشتر از قومی از یهودیان هستن، ( به نظرم همین صهیونیست ها) با آگاهی کامل به اینکه این شخص منجی هست با ایشون دشمنی می کنن و اون جنگی که می گن در زمان ظهور اتفاق می فته، به زعم بیشتر روایات فقط 6 ماه طول می کشه؟

بعد دنیا دیگه گل و بلبل می شه!

کسی از کیفیت این دنیای زیبا خبر نداره...اینکه به چه صورته چه جوریه؟ ولی فکر کنم همین کافی باشه که خیلی از مفسرین در تفسیر آیه ی 54 سوره ی مائده معتقدن این آیه مربوط به زمان ظهوره:

ای کسانیکه ایمان آورده اید هر کس از شما که از دینش برگردد، پس بزودی خدا مردمی را می آورد که هم خدا دوستشان دارد و هم آنها خدا را دوست دارند ،اینها در برابر مؤمنین متواضع و در برابر کافران مقتدرند و در راه خدا جهاد می کنند واز ملامت هیچ ملامتگری پروا ندارند،این فضل و برتری از جانب خداست که به هر کس بخواهد و صلاح بداند می دهد و خدا وسعت بخش و بسیارداناست...

یعنی فکر کنید دنیایی پر از عاشقی! عشق خدا و بنده....من برای چشیدن این دنیا دارم له له می زنم!

یه بار یه حاج اقایی در سخنرانی شون گفتن: ما موندیم کدومو از خدا بخوایم؟ جهاد در رکاب امام معصوم وشهادت در این راه؟ یا چشیدن اون دنیای زیبا؟

حالا من این دعا رو کمی تغییر دادم برای خودم!

الان وقتی دعا می کنم میگم:

 خدایــــــــــا ! من زمان ظهور رو درک کنم! در رکاب آقام بجنگم! یه کم جانباز بشم! ( البته در حدی که بتونم بازم با شوخ و شنگی کنار همسرجانم باشم ! ) بعد زمان بعد از ظهور هم درک کنم...سپس! در راه همون درد بمیرم که توفیق شهادت هم نصیبم بشه!

زرنگی در دعا هم یه جور هنره دیگه!

دوستانی که تمایل دارن همه ی دعاهاشون با هم اجابت بشه درخواستشون رو بگن به اضافه ی واریز یه مبلغ ناقابل!! اونوقت دعاهاتون رو جوری به هم چسب می زنم که به همه چی برسید ان شالله!

.

+ یعنی فکر کنید همسرجان تون بهتون بگه : با خیال راحت برای دکترا شرکت کن آزمون بده.تازه آزاد هم دوس داشته باشی بری، با جون و دل بیشتر کار می کنم پول برات بیارم...

خب آخه آدم باید از چی باشه که اینا رو از عشقش بشنوه و نترکه؟ من که در شرف ترکیدن بودما...از ذوق!

تازه هنوز نه به باره نه به داره " خانم دکتر " آقای همسر شدیم رفـــــــــــــــــــــــــــــــتـ...

.

+ یه مدت با خودم فکر می کردم چرا خدا اینقدر میگه مرگ حقه! حقیقته؟ خب مگه نیست؟!

بعـــد دقت که کردم دیدم خیلی از ما واقعــــا فکر میکنیم نمی میریم!

منصفانه  با خودتون خلوت کنید احتمالا شما هم به این نتیجه می رسید که مرگ برا همه اتفاق می افته جز شما!

دِ آخه اگر اینجور نبود که اینـــــقدر آرزوهایِ طولانی نداشتیم! اینقدر گناهامون رو تکرار نمی کردیم! اینقدر اذیت نمی کردیم همدیگه رو! اینقدر این دست اون دست نمی کردیم!

خودِ من! تا مدت ها دنبالِ راهِ فرار بودم برایِ مُردن! ( البته این برا چندین سالِ پیشه! ) تنها راهی که پیدا کردم براش، این بود که خداخدا کنم من زنده باشم و قیامت بشه ! یهو تو هاگیر واگیر قیامت بمیرم و مستقیم برم پای میز محاکمه! و فشار قبر و برزخ و اینا نداشته باشم!!!

 

آخ آخ گفتم فشار قبر!

 

باید خیلی وحشتناک باشه! برا همین سعی کنید رکوع هاتون رو با مراقبت و دقت انجام بدین چون در روایات اومده کسانی که رکوع های نمازشون رو با حوصله و دقت انجام میدن فشار قبر ندارن یا حداقل از فشارش کم میشه... یه کم به زانوها و کمر مبارک فشار بیارید ، بعد وقتی ان شالله در حال سقوط در قبر بودین و فشارتون زیاد نبود دعایی برا من بکنید! ( نگاه کنید! همین الانم من به طور ناخودآگاه فکر کردم قرار نیست بمیرم! شما زودتر از من میمیرید! )

.

قول دادم بازم کتاب معرفی کنم. اما بازم نرفتم کتابام رو ببینم! بازم قراره ذهنی بهتون بگم! عفو بفرمایید!

 

1. شازده کوچولو: آنتوان دوسنت اگزوپری : واقعا قشنگه.جملات عمیق زیادی داره

2.کیمیاگر: پائولو کوئیلو: با اینکه این داستان از یکی از داستان های مثنوی اقتباس شده ولی خب! خوندنیه...واقعا خوندنیه!

3.کشف المحجوب:  ابوالحسن علی بن عثمان بن ابی علی جلابی هجویری : برای اهل دل ها و دوستدارانِ عرفان توصیه می شه

4.گلستان: سعدی: حکایاتِ شیرین و آموزنده ی زیادی داره.به عنوان یه کتاب تعلیمی بهش نگاه کنید!

5.کجا می ریم بابا؟ : ژان لویی فورنیه : یه  داستانِ واقعا زیبا که شاید دیدگاه شما رو نسبت به مقوله یِ فرزند تغییر بده! این کتابِ زیبا  تجربه هایِ پدرانه یِ آقایِ فورنیه است! بنظر من عالیه!

خــــب! فعلا این ها رو داشته باشید... کتابهایِ دیگه متعاقبا اعلام میشه!



[ یکشنبه سیزدهم مهر 1393 ] [ 21:32 ] [ بانو مهدیه.ع ] [ ]
 

یا سلام

.

.

.

+ همه مون بارها شنیدم بعضی وقتها آدم تا نعمتی رو ازش نگیرن قدرش رو نمیدونه!

 بیماری حضرت آقای عزیز برای من همچین حسی رو به همراه داشت...

 وقتی برای اولین بار روی تخت بیمارستان دیدمشون دلم ریش شد.خیلی ناراحت شدم و با خودم فکر کردم اگر خدای ناکرده توی این شرایط ایشون از بین ما برن این مملکت به چه سمتی می ره؟...

اینکه کشور ما در منطقه امنیت داره و دشمنان این کشور به جای لشکر کشی از راه های فرهنگی و اقتصادی مبارزه می کنن نشون دهنده ی اینه این کشور رهبر فرزانه ای داره که با اقتدار تمام داره از تک تک ما محافظت میکنه.

ان شالله خدا عمر با برکت و طولانی تری رو به این انسان عزیز و بزرگ ببخشه...

دوسش دارم

.

+ به نظر من یکی از مهم ترین بندهای حجاب عدم جلب توجه هست.یعنی صرف پوشش کامل حجاب نیست.

حجاب کامل جوریه که نظرها رو جلب نمیکنه.البته به نظر من اگر این جلب توجه جوری باشه که زیبایی رو برجسته نکنه بلکه خود اون حجاب و پوشش رو برجسته کنه ایرادی نداره.مثل اینکه شما بصورت محجبه کنار سواحل هاوایی برید!!

این بد نیست...بد وقتی هست که مثلا ما از رنگ هایی که زیبایی مون رو بیشتر می کنه استفاده کنیم و تاثیر اون رنگ چنان باشه که اگر مردی به چهره مون خیره بشه جذب این زیبایی و ملاحت بشه و دوس داشته باشه بیشتر بهمون خیره بشه.

در واقع هر پوشش و رنگی که باعث تشدید و تشویق نگاه دیگران با داشتن حس لذت ( در هر سطحی ولو یک سطح معمولی )  باشه بنظرم کمی ایراد داره و در شان زنان مسلمان نیست.

.

+دو شب پیش یاد دعای چندماه پیشم افتادم!

روزهایی بود حالم خیلی خوب بود.مشکل خاصی نداشتم.یا مشکلات من رو آزار نمی داد.هیچ دردی حس نمی کردم.و روزهای بی دردی رو می گذروندم!.ترسیدم!

گفتم خدایا جریان چیه؟... من از همون دردهایی می خوام که من رو به تو نزدیک تر می کنه... و جاتون سبز! یهواز زمین و زمان برام بارید!

الان بابت روزهای سختی که می کشم خوشحالم...این روزها برای من ثمره های خوبی دارن.

باهاشون به خدا نزدیک بر می شم...

با وجود این دردها وقت بیشتری رو برای خودم و خدا می ذارم... انصافا زندگی بدون درد و رنج زندگی نیست!

.

+طی حرکت چالش کتاب ! من هم بدون آمادگی ذهنی و تنها با توجه به اینکه تاثیر برخی کتاب ها برام خوب بوده  چند کتاب رو معرفی میکنم و سعی میکنم این معرفی رو ادامه بدم ان شالله.

البته  خوندن قرآن با ترجمه ی آیت الله مکارم شیرازی + نهج البلاغه ی آقای دشتی و صحیفه ی سجادیه دیگه گفتن نداره! ان شالله همگی همیشه در حال خوندن اونا هستیم! که اونها واجبات هستن و اینها که ما میگیم مستحبات:

۱-کشتی پهلو گرفته : سید مهدی شجاعی: این کتاب به طرز عجیبی شما رو به حضرت زهرا س وصل میکنه و با قسمت هایی از زندگی ایشون با یک کلام شیرین و ادبی آشنا می شید

۲- دیوان غزلیات حافظ به همراه حافظنامه بهاالدین خرمشاهی: کسانی که به عرفان علاقه دارن حتما مطالعه کنن.صرف خوندن این غزلیات شمار و وارد جهانبینی زیبای حضرت حافظ ره نمی کنه.

۳-فیه ما فیه: جناب مولانا : زبانش قابل فهم هست و می تونید همین کتاب رو با شرح دکتر زمانی تهیه  کنید که توضیحات نسبتا خوبی لابه لای بحث های ایشون نوشتن.

۴-نامه ای به آگوستین قدیس: پوستین گوردر

۵-جامعه شناسی خودمانی: حسن نراقی: این کتاب یه تلنگر خوب برای هر ایرانی هست و دیدگاه و تحلیل های جامعه شناختی تون رو کمی جهت دار میکنه.

۶-حدیث مفضل: امام صادق (ع) : این کتاب برای کسانی که به امامت اعتقاد کامل و از ائمه ش ناخت نسبی دارن دارن توصیه می شه

۷-رمان محمد:ابراهیم حسن بیگی: این رمان با زبانی بسیار ساده زندگی پیامبر و اتفاقات صدر اسلام رو بازگو می کنه وبه نظرم برا ی اونهایی که حوصله ی خوندن کتاب های متعدد تاریخی ندارن و از طرفی دوس دارن بدونن در عصر پیامبر اسلام ص چه اتفاقاتی با چه ترتیب زمانی و مکانی  افتاده توصیه می شه

۸-حسین وارث آدم: دکتر علی شریعتی : کتابی دوس داشتنی که از پنجره ی متفاوت تری واقعه ی کربلا ر و تحلیل میکنه

۹- رمان کوری: ژوزه ساراماگو : بسیار ز یبا و خوش-نوشت و آموزنده که خودنش وقت تلف کردن نیست! برندهی  نوبل ادبی.

۱۰-آیین بندگی و نیایش: احمدبن فهد حلی : این کتاب برای کسانی که با مقوله ی دعا مشکل دارن و سوالات زیادی در این زمینه دارن توصیه می شه.کتاب قطوری هست اما واقعا پاسخ شما رو میده.

الان که این ها رو نوشتم فهمیدم من کتاب های دیگه ای هم برای معرفی دارم!

حتما معرفی میکنم ان شالله...

.

+ همسر جانان من برده دل و جان من // برده دل و جان من همسر جانان من 

.

+ وقتی زاویه سازی می کنی با رفتار تنت ...‌‌

ادبیات نابی می شوی پر از آرایه های هندسی!

آنوقت کافی است فقط آفتاب بزند روی تو!...سایه هایت مثل تاک../قد کشیده می شود و می شوی پر از « دوستت دارم » های پنهان تمام ترانه ها و تصنیف ها...

- خدا ! گوش هایت را بگیر! -

راستش...

خدا باید چیزی شبیه آغوش تو باشد

-نقطه-

( وقتی همسرجان داشت با سیستم کار می کرد و و پاها و دستهاش شبیه مثلث شده بودن و کمرش قوس گرفته بود  و همزمان از لابه لای در آفتاب خورده بود بهش این نیمه-شعر توی قلبم جاری شد. )

 



[ شنبه بیست و نهم شهریور 1393 ] [ 11:45 ] [ بانو مهدیه.ع ] [ ]

یا سلام

.

.

.

+ یکی از مسائل مهمی که از دوران کودکی در خانواده و مدرسه و رسانه بر زشتی و پرهیز از اون تاکید می شه مسئله ی زشتِ " دروغ" هست که البته با این همه تاکید و تبلیغ اکثر ما به نوعی درگیرش هستیم.

یعنی حتّی اگر هم نخوایم یه وقتایی بدون اینکه متوجه باشیم دروغ می گیم ... حتی آدم هایی که روی نفس شون مراقبت دارن و واقعا براشون مهمه این رذیلت اخلاقی روحشون رو فاسد نکنه ، بازهم یه وقتایی دروغ می گن! نهایتا نه با زبون...با رفتارشون...

 

اما من نمی خوام درباره ی دروغ حرف بزنم!

یه رذیلت اخلاقیِ موذیِ دیگه ای هم هست که در نهایتِ زرنگی خودش رو از دیدِ خانواده ها و مدارس و رسانه ها مخفی نگه داشته  و به طرزِ عجیبی تویِ وجودِ خیلی از ما رشد کرده و ما بدونِ اینکه حتّی متوجه باشیم روزانه باهاش سر و کلّه می زنیم و گاهی هم اصلا متوجه نیستیم درگیرِ چه غدّه یِ سرطانیِ روحیِ وحشتناکی هستیم!

و

 این رذیلتِ اخلاقی چیزی نیست جز " فریب"

اگر در نهایتِ صداقت در خلوتِمون ابتدا خودمون و بعد اطرافیانمون رو آنالیز کنیم می بینیم یه روباه مکار توی نفس مون نشسته و فریب دادن جزوِ جداناپذیری از زندگی مون شده ...

و براش توجیه هایِ زیادی هم داریم!

مثلا همون هایی از ما که خیلی هم سعی می کنیم دروغ نگیم ، فریب می دیم!

و این فریب دادن معمولا به این صورت هست که :

 حقیقتِ مهمی رو بیان نمی کنیم و خودمون رو هم اینگونه توجیه می کنیم که " ما در دین به نگفتنِ دروغ سفارش شدیم و نه  نگفتنِ راست! "

خب این درست هست ولی نه همیشه...

یعنی یه وقتایی ما قسمت هایی از یه حقیقت رو مخفی می کنیم و فقط قسمت هایی ازش رو که دوست داریم ، بیان می کنیم  و با این کار داریم به نوعی اطرافیانمون رو فریب می دیم.

چیزی که به نظر من خیلی مهمه  این هست که ما باید به نتیجه یِ رفتارمون نگاه کنیم.

اگر نتیجه رو مدام به خودمون گوشزد کنیم ان شالله می تونیم تصمیماتِ درست تری بگیریم.

یعنی چی؟

یعنی وقتی داریم رفتاری رو  انجام می دیم  یا حرفی می زنیم که خیلی گلچین شده از یه حقیقتِ دیگه است، به این توجه کنیم که در ذهنِ مخاطبمون چه چیزی رو داریم ایجاد می کنیم؟

اگر نتیجه یِ رفتار و حرفِ ما این بشه که طرافیانمون  برداشتِ دیگه ای از اصلِ یه مقوله داشته باشن یعنی ما مشغولِ فریب دادن هستیم!

حالا با خودتون رو راست باشید و رفتارها و حرف هایِ چند روزه یِ اخیر یا چند روزِ آینده تون رو بررسی کنید!

به احتمال زیاد شما هم به نتیجه یِ من می رسید!

.

.

.

+ مراقبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ باشیمـــ

+ جان فدای یار دل رنجان من....!



[ پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393 ] [ 11:20 ] [ بانو مهدیه.ع ] [ ]

یا سلام

.

.

.

+ وقتی جواب آزمایش هاش رو نشون خانم دکتر داد، دکتر گفت : باید دوباره آزمایش بدی.

چهره ی زن رنگ به رنگ شد...

 لبخندی زد و گفت : حالا ان شالله حقوق ها رو بدن...هزینه ی این ها هم یه کم بالا بود.

( غرور داشت ) .

خانم دکتر گفت: نگران نباش! هر 6 ماه یکبار، اون هم فقط یکی شون رو ...

لبخند رضایت آمیزِ زن، جذاب بود

خدایا این حقِّ مردمِ سرزمین من نیست که برایِ هزینه هایِ درمان هم در تنگنا باشن... حقّ هیچکسی نیست خدا...حقّ هیچ آدمی ...

الهی روزی تمامِ آدم ها رو در رفاه ببینم

آدم هایی که روی لبهاشون ازون لبخندهایِ رضایت آمیزِ جذاب باشه!

.

+ رخوت هایِ بعد از ماه رمضون مثل یه بیماریِ عجیبه! یه مرضی که یهو سراغِ آدم میاد!

نمازها بی حوصله تر، کنترل خشم سخت تر، تنبلی شدید تر!

سعی میکنم مدام به یاد خودم بیارم ماه رمضون تازه تمام شده و من قول هایی دادم...

این رو باید مدام تکرار کنیم که بشه نتیجه ی عملی گرفت . ان شالله

.

+ من معلِم فارسی ش بودم... ولی وقتی دیدم رتبه ی اول انجمن ریاضی دانان رو کسب کرده با همه یِ وجودم بهش افتخار کردم.

حانیه یِ عزیز که خانومی و بزرگی و ادب و متانت از سرتاپای اون چهره ی سبزه ش می بارید.

گاهی دلم برای اولین شاگردهام خیلی تنگ میشه!

به عکسشون نگاه میکنم و با خودم میگم چه سرنوشتی پیش رو دارن؟!

.

+این روزها با نَفسَم یه درگیری شدید دارم.

نفس وشیطان اختصاصی م مدام می خوان من رو وادار کنن که با جملاتی که هر روز تویِ ذهنم تکرارشون میکنم و اون ها برام دیکته می کنن، بزنم شیشه ی پرُترک کسانی که در حقم بدی و کوتاهی کردن رو بشکنم!

حرفهایی رویِ دلم سنگینی می کنه که دوس ندارم با خودم دفن بشنن!

ولی من...

من آدمِ دل شکستن نیستم....

.

+ این روزها از کمبودِ آب زیاد حرف می زنن... این قضیه رو باید خیلی جدی بگیریم.

حتی نباید از چکه های لوله های خراب آب بگذریم.

یک نیمه شب وقتی رفتم گلاب به روتون!  دیدم لوله ی روشویی چکه می کنه!

یه ظرف نوشابه آوردم و گذاشتم زیرش!

باورم نشد وقتی دو ساعت بعد برایِ نماز بیدار شدم دیدم پرِ پر شده!

تازه فهمیدم ای وای چه خبره!

اون آب رو به گل ها دادم و دوباره ظرف رو گذاشتم زیر لوله!

این شده کار هر روزِ من!

هم خوش به حالِ گل هاست! هم احساسِ خوبی دارم.

شما هم برایِ این آب هایی که موذیانه به هدر میرن برنامه بچینید!

.

+ خیلی  پر حرفی کردم نه؟ جالبه که بازم حرفم میاد! ولی به احترامِ شما ســــــــکوت اختیار میکنم

.

+ گفتم خدایا دشمنانم را بگیر از من! /// اینگونه بود دیگر ندیدم دوستانم را



[ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ] [ 12:18 ] [ بانو مهدیه.ع ] [ ]

یا سلام

.

.

.

+ وقتی مردی سر زنش داد می زنه...وقتی دستِ پدری میشه سیلی و میشینه رویِ گونه یِ دخترش...

وقتی جوابِ هشت سال رفاقتِ خالصانه میشه یک سال دروغ و خیانت ، وقتی خودخواهی و تکبر میشه یه فضیلتِ اخلاقی !

وقتی قراره محکوم بشی فقط به این خاطر که "حق" رو گفتی، وقتی شب ها تویِ بالش داد می زنی که کسی صدایِ هق هق هات رو نشنوه، وقتـــی  روبه رویِ بادِ کولر نشستی و جلویِ یه سفره ی رنگارنگ افطار می کنی و جعبه یِ جادوئی ت یه جادویِ وحشتناک میکنه و یه مشت بچه یِ خونی  و مُرده رو می ذاره رو تخمِ چشمات، وقتی از نوشابه یِ کوکاکولا می ریزی تویِ لیوان و به جنایاتِ اسرائیل لعنت می فرستی!

وقتی وارد فیس بوک میشی و می خوای بهایی ها و ماسون های ایرانی رو بشناسی که نقدشون کنی، و با هر کلیکِتـــ هیکلِ ناموزونِ صهیونیست رو چاق تر می کنی ...

می دونی!

وقتی خوب دقت می کنی می بینی هیچ چیز سرِ جاش نیست: صداقت، رفاقت،وجدان، مسئولیت، عدالت ...دنیا ! می بینی دنیا شدیدا بی نظمه!

اونوقت تازه می فهمی این دنیا یه چیزیش کمه! یه چیز مهمی که قراره تعادل بده به همه چی و می خواد آفرینش رو منظم کنه!

نه از اون نظـــمِ کذاییِ نوینِ جهانیِ لژیونرهای ماسونی!

از اون نظم هایی که قراره توش فقـــرا و متّقین وارثِ جهان بشن... و دنیا بچرخه رویِ اصلِ زیبایِ « یحبّهم و یحبّونه »...

یعنی دنیایی بشه پر از عاشقی! یعنی می فهمی دست هایِ یه نفر تویِ دنیا کوتاهه که تویِ مشتش نظم داره و مساوات! عشق داره و لبخند...

البتـــــــــــّه اگه بفهمیم ...

.

+ وصیت نامه نوشتی؟

.

+ یه روز یه نقطه ی سیاه کوچیک رویِ ال-سی-دی گوشیم افتاد...خیلی کوچیک بود و بهش توجه نکردم... اما اون روز به روز

 داره وسیع تره می شه... هر بار که نگاهش میکنم یادِ حکایتِ معروفِ روح و گناه می افتم.... که هر گناهِ کوچیک چجوری روح و قلبِ پاک ما رو آلوده می کنه...ِ

.

+ تا حالا شده حس کنید قلبتون اونقدر سنگین شده که نَشت کرده و افتاده تهِ قفسه یِ سینه تون؟...

.

+ وقتی ماه رمضون تموم میشه تازه همه چی شروع می شه! همه یِ مسئولیت ها و قول و قرارها... همه یِ تعهدات و فرصت ها...

مراقب باشیم

 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم



[ چهارشنبه هشتم مرداد 1393 ] [ 0:2 ] [ بانو مهدیه.ع ] [ ]

یا سلام

.

.

.

+ امروز دکتر رفیعی در سخنرانی شون نکته ی قشنگی رو متذکر شدن و اون اینکه " خوش اخلاقی در ماه مبارک رمضان جاده ی رسیدن به بهشته " البته نقل به مضمون کردم!

ولی خب نکته ش جالبه... گرما و گرسنگی و تشنگی طولانی مدت + بی حوصلگی و خستگی برای شاغلین و بی حالی برای همگی... اینا همه موجب میشه به قول خودمون " اعصاب نداشته باشیم! " و همین ممکنه باعث بشه با روی ترش و بدخلقی با همدیگه رفتار بکنیم... بقول دکتر رفیعی خالی نگهداشتن شکم هنر زیادی نیست! باید این شکم خالی رو از خوش خلقی و فضایل اخلاقی دیگه هم پر کنیم...

پس ان شالله در این ۱۵ روز باقی مونده از این ماه عظیم و زیبا سعی کنیم خوش اخلاق تر باشیم!

.

+ دقت کردین آدم یه وقتایی با چه حسرتی دلش برای یه وقتایی از خودش تنگ میشه؟...یه وقتایی چقد دوس داره برگرده به یه زمان و روزهایی که خیلی چیزهای باارزشی داشته که الان نداره...مثل یه دل بزرگ...

.

+ برنامه ی پارسال ماه عسل بهتر از امسال بود ولی خب باز با این حال جزو بهترین برنامه های صدا-سیمای ایران هست و درواقع تنها برنامه ای هست که من پی گیرش هستم.خدا قوت به همه ی ماه عسلی ها! و قندپهلویی ها و رادیو هفتی ها! که انصافا جون دار ترین برنامه های رسانه ی ملی هستن! و بقیه....!!

.

+ بقول حاج اقا فاطمی نیا ( نقل به مضمون ):  اگه می خواین از این ماه کاسب بشید نورهایی که در ماه مبارک رمضان کسب می کنید رو به ماه مبارک سال آینده برسونید!

.

+یه روزهایی بصورت تخصصی در زمینه ی زمینه و علائم و شرایط ظهور کار کردم...اگه نظر من رو بخواین گروهک داعش بسیار پتانسیل این رو داره که ردپاهاش رو در روایات هم پیدا کنیم.وارد جزئیات نمی شم ولی ان شالله حواسمون رو بیشتر جمع کنیم!

.

+ تا خدا هست و خدایی می کند // مجتبی مشکل گشایی می کند ... 

.

+آخر هفته ی خوبی رو با جانان گذروندیم...خدا رو هزاران مرتبه شکر

.

 +حال ما خوب است اما....تو باور نکن!

.

+ کمی خصوصی در ادامه ی مطلب...

 

 


ادامه مطلب

[ شنبه بیست و یکم تیر 1393 ] [ 22:53 ] [ بانو مهدیه.ع ] [ ]
درباره وبلاگ

به خداگفتم:می توانی این همه ناامیدی را باور کنی؟!
خداگفت:این همه ناامیدی؟!...در برابر من؟!...باور نکردنیست!

:پروفایل من http://mahdiyeh.blogfa.com/profile
لینک دوستان