تبليغاتX

log
به یاد خدا و مهربانی هایش
این وبلاگی است پر از شعر,نثر و حرفهایی که تمامی ندارند

 

 

 

بادي  وزيد  و شروع  كرد  سوووزشي...      دستي جدا به روي زمين در چه كوششي!

يك مشت چشم بسته به اميد تشنه اي....      مردي كه ايستاده و در چشم، پوزشي

 

گهواره اي كه تاب مي خورد پيش يك كسي     يك كس كه فكر ميكند به خدا و به بي كسي

چشمي به رااااه مانده و آن كودكم هنوز  ....   هي آه مي كشد كه« چرا پس نمي رسي؟!»

 

آنجا كه نور ديده ي بابا كه آن پسر...       هي خورد نيزه، جلوی چشم آن پدر.....

يك زن برهنه پاي دويد و به سر نشست...     پهلوي آن شكسته كمر، او! همان پدر!

 

در خيمه از عطش اين شيرخواره هي...                  مي كرد گريه ز سوگ سواره هي!

در چادري كه پر از خاك و وصله بود...         پيچيده بودش آن زن ومي گفت«هاي وهي »

 

اسبي كه بغض كرده ، و بي باك مي دويد!     مردي كه نيزه خجالت از او كشيد...

غلطي ميان خون خودش زد كه ناگهان!      تيغي سر مبارك او از عقب بريد

 

آن زن چه شد به ياد خودآورد ناگهان...؟!      كه « سينه چاك نزني خواهر آن زمان! »

دستي كه رفت سينه ي خود چاك تر كند....     خشكيده شد به ياد حرف برادر به ناگهان

 

آن زن كه درد برادر به ارث برد...     آن زن كه خون دل اين زمانه خورد....

شعر مرا به شور غزل پربهانه كرد!

پس اين غزل ميان مرثيه ام آشيانه كرد:

در نگاهي جان گرفته طرح آن چادر و آن زن!

تشنه لب مشكي به دوشش هست از خون پر، و آن زن!

گريه هايي سر نداده، بغض هائي در گلو..هيييس!

نشنود طفلي كه خواب است روي آن اشتر و آن زن.

اين زمين گوئي كه با درد « فيكون » شد از « دحوالارض‌»

با بلا با كرب و با غم، شده هي دمخور و ..آن زن!

يك كسي تنهاست امشب وسط اين دشت ساكت

پشت چادرها كسي هست: آمده يك حر، و آن زن

دسته دسته نور بازي، جرعه جرعه آب بستن

آسمان سر داده امشب نوحه ي شرشر و آن زن...

روي يك تپه و از دووور بوي خون و بوي خيمه

مرد تنهائي كه تشنه لب گرفته گُر و آن زن !

پدري بي سر و فرزند، تكّه تكّه روي خورشيد

تيغ وحشي در دريدن، مي زند في الفور و آن زن...!

مرد تنهائي كه در خون مي زند لبخند و از پشت...

ناله اي پيچيد در باد كه : نبر نَ....بُّر و آن زن....  

مادر هر چه مصيبت! مادر اندوه و غم شد!

و هنوزم بر لب ماست حرف آن چادر و آن زن!

 

(در ادامه ی مطلب متن نوحه ای است منسوب به سیدالشهدا)  

وقتي كه نزديك مي شود همه انگار بغض كرده اند...كمر كوه ها ، خم! روي پيشاني ها، اخم! حوصله ي آسمان، كم! و آب....

وقتي كه مي رسد غم مي شود مقدس ترين احساس دنيا!و اشك مي شود مغرروترين نگاه!...و باد...

اين روزها همش صداست! فقط بايد گوش غم را تيز تر كني...لابه لاي تمام ناله ها...بين روضه هاي اين زميني ها...بيبن روزهاي خشك و خيس و چشم هاي خيس و خشك...كسي مي شكند! و فريادي از دور مي آيد كه:

« يا اُخيّة....اي خواهر....» و مردي غريبه روي كوهي دور... دارد علمي به پا ميكند و ميرود روي منبرش! به تنهائي..و براي اين دل پاره اش روضه : يا جدّي... سر مي دهد

اين روزها هر بار كه ثانيه ها مي چرخند پشت زمان هاي نيامده آهي است كه پشت كوه  ها را هم مي لرزاند...مردي است كه :« بعد از تو خاك بر سر اين دنيا باد! »و ته دل همه ي پدران دنيا يك جور مي لرزد! انگار كه جوانشان را كشته باشند مي لرزند! و آن غريبه به خود مي پيچد كه :«ويحكم! واااااي بر شما..آيا در بين شما يك مسلمان نيست؟!»  وماشين ها پشت سر هم بوق مي زنند..و صداي آن زن! كه ديگر شكسته! لابه لاي تمام صداهاي دنيا گيس ميكند « اين حسين توست كه سرش را از پشت بريدند و عمامه و رداي او را به غارت بردند...»  اين روزها سه سالگي يك فرشته، مي شود سفيد ي گيس هاي يك عمه! و پدري كه هم برادر بود و هم عمو بود و هم شهيد... مي شود آيه آيه هاي كهف!وآنگاه كه خورشيد بر نيزه طلوع مي كند سر خورشيد در آسمان يك جور عجيبي گيج مي رود ! ...نگاهي كه روي نيزه اي مي لغزد دل آسمان را خون مي كند..چه كسي بوي خاكي چادر عمّه را مست نشد؟

و آن غريبه روي منبر تنهائي هايش چشم هاي طوفاني اش را به افق مي دوزد و باد..ميجنبد روي تمام زمزمه هايش كه:«...سوگند!خواهر! مبادا كه گريبان چاك  كني و به صورت خويش چنگ زني...»

اين روزها كه تمام كوچه و خيابان سياه پوشيده، و شب و هر شب صداي حسين... حسين...چراغاني جهان مي شود...آن غريبه راه مي رود...و عبا به دوش صورتش بركشيده  و ز غم بغض به گلو مي فشارد كه :« جان عمّه ام  نبود؟! راستي كه بين شما و دست هاي عزادارتان ، دستي نبود براي فشردن؟! آه! كه چقدر دست هاي بريده ات را كم دارم عمو!...»

و دور مي شود و دور تر..مي رود روي همان كوه! و مي شود روضه خوان كبري اين غيبت!

دعای قافله:

اللهم عجل لولیک الفرج!

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط مهدیه.ع |

(اگر صدای موزیک وبلاگ قطع است لطفا خودتان روشنش کنید!!)

انتهاي پائيز...

انتهاي حج رسول...

انتهاي يك رو بودن...!

انتهاي عمر محمد...

و

ابتداي وجد خدا...

ابتداي نگاه  نگران محمد به افق هائي دووووور...

ابتداي تپش هاي فاطمه...

ابتداي دو رو بودن..

ابتداي...مظلوميت...علي...

ابتداي بيعت مصلحتانه ي حسن..

ابتداي عرفه...ابتداي كربلاي حسين..ابتداي عاشورا...

ابتداي زهرهاي مشتاق كه مي روند كه ببوسند جگرجگر اهل بيت را....

غدير...ابتداي غيبت! ابتداي تنهائي مهدي...ابتداي 1135 سال گمنامي...

نمي خواهم ورق بزنم تاريخ را و بگويم 18 ذي الحجه بود كه پيامبر در راه بازگشت از آخرين حجش به وحي عجيبي مهمان شد و جهاز شترها پابوس او شدند و رفت بالاي منبري در بياباني و دست حق را برد بالا كه...

نه!

نميخواهم بروم دنبال دليل كه چرا و چگونه اين حق پايمال شد و غدير شد عيدي بزرگ در آسمان ها و زمين البته!! براي عده اي از مسلمانان!

اصلا حوصله ي اين را هم ندارم هي بنويسم كه بله! ولايت حق علي است و خلافت برا ي اوبود و آهاي!خلفاي راشدين! چرا و چه شد؟....

نه!
امروز فقط مي خواهم سكوت كنم و نگاهم را بدوزم به گوشواره اي روي خاك...به ارثي غصب شده...به چادري خاكي...به شعله اي وحشي!...نگاهم امروز فقط به جدّه است و جام زهرينش...و به اضطراب هاي 3ساله...به زني خميده كه تكه تكه هاي برادرش پيرش كرده!...به دعاهائي كه پراكنده اند در باد و كسي سجاد است انگار!...س ك و ت! و فقط چشم خيره كرده ام به جام هاي رديف شده كنار هم،و چشم هاي از حدقه بيرون آمدن خونخواران نماز گزار! و غريبي كه يك گوشه از اين دنيا شده آرامشگاه دلهاي دردي!و مشهدي به پا كرده حسابي!...و جاي پاهاي دختري جوان روي راه هاي سفر....و خواهشي خواهرانه در نزديكي هاي ري قديم!....پلك نمي زنم! وقفه نمي كنم...حرف نمي زنم فقط زل مي زنم به تپش هاي آسمان وقتي ماه نيمه است و به هيبتي نگران! كه دور مي شود و دور مي شود و دورتر و دورتر و دووووووورتر...

چه قدر اين كبري تماشائي است!چقدر اين كبري خيس است! و نگران است و ...منتظر است..

امروز حرفي ندارم...نه با شما...نه با هيچ كس ديگر...امروز فقط مي خواهم تماشا كنم دستي را كه از غدير تشنه ي «  لبيّك » است ...

نگاهم را گره مي زنم در نگاه جمعه هائي كه از غدير به راه مانده...

امروز نمي خواهم حرف بزنم....

امروز فقط مي خواهم بشوم غدير و بشوم لبيّك و بشوم همسو با نگاهي كه 1135 سال است گم نام است...

تمام امروز هايم شوق غديرشدن دارند

غديرت مبارك!

 

نگارش در تاريخ جمعه سیزدهم آذر 1388 توسط مهدیه.ع |

(لطفا موسیقی وبلاگ را روشن کنید!)

از بس كه لوليدم لابه لاي خودم

از بس كه پيچ خوردم توي آرزوهاي بر باد رفته!

از بس كه تاريك شدم!

از بس كه بافتم و بافتم اين پيله ي منيّت رو!

يكهووو...

نوري دويد توي رگم! دو بال شروع كردندبه جوانه زدن!

رسم پرواز شد سنت ديرينه ي اين كهنه دختر!

حالا..

هنوز نيامده دارم غلت مي خورم توي هواش...هواي پاكي كه بايد تا ميتواني نفس بكشي! حيف است...خدا را چه ديدي؟ شايد فردايش ديگر مال تو نبود!‌مال اعمالت بود! پس آنروز را بشوعين اعمال..

اصلا بشو خود آن ثانيه هاي جادوئي! كه ساحره وار دلت را پر مي كنند از هواي رحمت!و تو حتي اگر نخواهي عاشقش مي شوي...وضو هم كه نگيري مي شوي نماز! جاري مي شوي توي شريان هاي خلقت! گوش هايت را هم كه بگيري صداي پايكوبي آمرزش شدگان كرت ميكند! هلهله ي درختان و بادها مي رقصاندت! به هر جا كه روكني نوشته: ان الله عفوا غفورا..

و هي صدائي توي باد مي پيچد كه:هرگاه تو را خواندم پاسخ دادي واگر چيزي خواستم ،بخشودي و اگر طاعتت را به جا آوردم سپاسگزاري كردي! و اگر سپاس تو را گفتم نعمتت را در حق من افزون ساختي...

و نسيمي ديگر كه مي وزد گوشت را تيزتر كن! بشنو...:هرگاه راه و رسم زندگي با همه ي وسعت بر من دشوار شوند و فراخناي زمين بر من تنگ گردد و اگر در آن حالات رحمت تو شامل حالم نبود،از هلاك شدگان بودم.تو مرا از لغزش باز ميگرداني و اگر پرده پوشي تو نبود من از رسوايان بودم!

و حالا تو هم بشو نسيم! جاري بشو در هواي زمين! بزرگتر از زمين باش!  آسماني شو! بوز! و هوهو كن كه..:من آنم كه به خواهش دل عمدا گناه كردم،من آنم كه خلاف وعده كردم و پيمان شكستم،من همانم كه به گناه خود اقرار كردم،من همانم كه به نعمت هاي تو در حق خود اعتراف كردم و به گناه بازگشتم!پس از آن درگذر اي آنكه گناهان بندگانت تو را زيان نرساندو به عبادتشان محتاج نيستي...اكنون نه كسي را دارم كه عذر گناه خواهد و نه قدرتمندي كه از او ياري طلبم....اي آنكه گناهان مرا از پدران و مادران پنهان داشتي تا آزارم ندهند و هم از خويشان و برادران كه مرا سرزنش نكنند...چون اگرآنان بدانگونه كه تو مي داني از گناهانم باخبر مي شدند مرا از خود مي راندند...پس اي خداي من!اكنون در حضورت سرافكنده،ناچيز و خوار رو ذليلم...مارادر عفو خود بپوشان!

آري!

ترديد مكن! در راه است..دارد مي رسد..اصلا رسيده! كافي است تو استشمامش كني! از هر چه تانگو و لامباداست دور شو! دست بگذار لابه لاي انگشتان باد...هي پيچ بخور...هي تكان بخور! به وجد بيا كه ثانيه ها يكبار مصرفند! پس تا م يتواني پر شو از شراب آمرزش..مست بندگي هي بگو: الهي العفو....و چون « او» كه نهايت خلقت است! كه اندام هايش پاره پاره ي عاشقي هاست! كه حنجره اش را فرياد كرد براي گوش خدا! كه شد خون خدا! وشد اسماعيل محمد...چون او! عرفات را بياور در اتاقت! عرفه را زار بزن! عرفه را بنوش...عرفه را بوز! عرفه را بنويس! بكش! بخواه! بخوان!

و

گاهي..لابه لاي اشكهائي كه شايد هرگز نريزند! چشمي نازك كن! گوشه چشمي هم بياور بالا! شايد همان نزديكي ها ناله اي پيچيد توي باد...خورد به صورتت و تو را پر كرد از: عجّل! عجّل!...و شايد شنيدي كه در پيچ در پيچ آرزوهايت يكي پشت سر هم مي گويد: آمين!

تو هم معرفت داشته باش! تو هم آنروز بگو: اللهم عجل لوليك الفرج

 

در استقبال از روز پرشكوه عرفه

دوستان عزیز! برای خواندن فراز۲۳ از دعای عرفه مربوط به طرح« یک جرعه آسمان» لطفا به ادامه ی مطلب بروید.

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط مهدیه.ع |

اين روزها كه كرختي شده واگيردار ترين بيماري دنيا...

اين روزها كه همش منتظره تا شب بشه...

اين شب ها كه تا لنگ ظهر مي تابه...

اين لحظه ها كه چقدر مجاني داره ازدست مي ره....

اين قلب ها كه زوركي ميتپن توي سينه هاي كرايه اي...

.

.

تمام « اين » ها بهانه اي شد تا به روز بشم!

وقتي داشت تموم مي شد و من انگار كوله بار سبكتري نسبت به پارسال داشتم، زيادي فكر مي كردم...به واژه ي آشنايي كه بسيار بي اعتنا از كنارش رد مي شيم..با اينكه ازش زياد دم مي زنيم...داشتم به « گناه » فكر ميكردم! و اينكه اصلا گناه چيه؟ و چرا در دفتر مشق آدم ها هميشه نمره ايه كه ما بهش مي گيم « صفر »... خوب! به نتايجي رسيدم كه نمي دونم درستن يا نه و اينجا هم مجال گفتنش نيست اما نكته اي به نظرم جالب اومد كه شايد به سادگي اين روزها فراموش شده...

دوستان خوبم! تا به حال شده گناهي رو انجام نداده باشيد؟!...اگر پاسخ شما « بله » است بايد بگم چشمهاتون رو بيشتر باز كنيد...

خيلي از ما حداقل تلاش مي كنيم بعضي گناهان رو مرتكب نشيم اما تا به حال به اين فكر كردين در طي روز ما به چندتا گناه صادر شده از ديگران « رونق » مي ديم؟!

بله! تمام ما يك جرم مشترك داريم و اون رونق دادن به گناهه و اين ، شايد به اين خاطره كه فاجعه بودن اينكار برامون روشن نيست...اگر نظر من رو بخواين ميگم رونق دادن به گناه فرقي با اصل « گناه » نداره و چه بسا گاهي از اون هم بدتر باشه! مثلا خيلي از ما ممكنه نمازخون باشيم و از خيلي محرمات دور باشيم اما از قضا شريك جرميم!

اينكه مثلا  من هراز گاهي برم و عكس هاي جديد آنجليناجولي و يا جنيفرلوپز و يا...سرچ كنم و يا همه جور اهنگي رو دانلود كنم و گوش بدم....و يا همينجور محض دلخوشي و تنوع برم و 4 تا ويدئوكليپ جديد دانلود كنم...شايد به خودي خود مثلا نگاه كردن بدون غرض به زن غيرمسلمان و يا تماشاي رقص بدون ايجاد هيچ حس بدي، بلااشكال باشه اما با همين دانلودها و حمايت هاي پنهان ماست كه بازار اينجور چيزا گرم مي شه البته من اين مورد رو من باب مثال عرض كردم...شايد شما با خوتدون فكركنيد حالا مگه ما اينا رو دانلود نكنيم اونا متوقف مي شن؟!!...دوستان خوبم! از بس كه سالهاست همش اين حرف هاي تكراري رو زديم، وضعيت اينطوره كه ميبينيم...مثلا خاله اومده خونه و با مامان گرم غيبت كردن هستند...بودن ما و اظهارنظر و گرم كردن بازار يه گناه باعث مي شه غيبت كار زشتي جلوه نده و يا سركلاس حرف نامربوطي رو استاد مي زنه و ما مثل ديگران يا مي خنديم و يا سكوت مي كنيم كه اين باعاث مي شه استاد فكركنه حق با اونه....و وقتي مي بينه هيچكس و يا عده ي كمي جرئت ابراز مخالفت مي دن به خودشون، به اين كار ادامه مي دن ولو اينكه با حرفهاشون ذهن خام بعضي ها رو هم شستشو بدن!...

اگر در زندگي تون خوب دقت كنيد مي بينيد اونقدر كه باعث بازارگرمي گناه ميشيم شايد گناه نكنيم! پس بهتر نيست حواسمون رو بيشتر جمع كنيم و هر كدوم از ما بشيم يه مجاهد! يه سرباز! يه بنده! يه منتظر!....حتي با برداشتن قدم هاي كوچيك ولي مهم!

نگارش در تاريخ جمعه سوم مهر 1388 توسط مهدیه.ع |
 

به نام صاحب این ماه!

و سلام بر حبیب صاحب این ماه!

وسلام بر کسی که به خاطر روزه های او ما همه سهم کوچیکی داریم!

امروز روز اول ماه مبارکه و دارم به این فکر می کنم دور و برم پر از فرشته است پس باید...بخندم!

دارم فکر می کنم درهای آسمون تا روز آخر بسته نمی شن پس باید...شاد باشم!

چشمام رو که می بندم بوی خوبی میاد! عطر آمرزشه! یه بوی خوبی داره روح کثیفم رو شستشومیده!

این ماه تنها ماهیه که شبها تا سال آینده یه بار مصرفن! سفره اش فقط همین موقع ها پهنه...منم که گرسنه!!

یه ندائی داره می گه : اگر از خوردن و گناه محروم شدی واسه اینه که نسبت به دعا حریص تر بشی! واسه اینه رگهای تنت تنگ بشه تا شیطون کمتر قل بخوره توش!

ماه رمضون که میشه حس می کنم وسط وسط خدا هستم! یعنی دیگه خیلی نزدیکم!

قرآن خوندن این شبها مزه اش فرق می گه...خنده ها شکل زولبیا بامیه است!! یعنی شیرین شیرینه! همه سعی می کنن خوب باشن ولی...

شب های قدر که می گذره دلم می گیره... کمی به خاطر اینکه تموم شد و دیگه مال من نیست و بیشتر به خاطر اینکه تموم شد و دیگه مال بقیه نیست!

همینجور که به روزهای آخر نزدیک می شیم نور چهره هامون کم و کمتر می شه....بازم دل امام زمانم می گیره...همه منتظریم هلال ماه دیده بشه و از فردای عید فطر همه چیز مثل سابق می شه...

چشمام رو که می بندم...خوب خوب که گوش می دم...میبینم بساط فرشته ها داره از اتاقم جمع می شه..دسته دسته فرشته با یه عالمه ناراحتی می پرن بالا و اگر می شد غیبت کنن تا قیامت از بی معرفتی ما می گفتن...

خوب که حس کنی تو هم خیس می شی! اینبار نه از بارون رحمت الهی..نه! از اشک فرشته ها...خیلی زود قول و قرارامون با خدا فراموش می شه...

خیلی زود پرونده ای که اگر سفید بوده باشه سیاه و تیره می شه

از امروز این دستهای فقیر می ره بالا...این چشم های فقیر خیس می شه...این دل های خشک بارون میخواد...و خدا گوشش از همیشه تیزتره و یکی پشت در همه ی اتاق هاست! صف آخر همه ی مجلس هاست...هر جا کسی داره دعا می کنه اونجاست! خوب گوش می ده:

-خدایا! پول وامم رو جور کن...  

-خدایا! مسافرم برگرده...

-خدایا! امتحان ارشد قبول بشم...

-خدایا! مریضم ور شفا بده....

خدایا! من رو بهش برسون..خیلی دوستش دارم...

و خدا گوش می ده! و اشکی ته چشم های اون غریبه که امید داره تا ریخته نشه...

خوب؟ خوب؟...همین؟ تموم؟.... و خدا اجابت میکنه! و میگه: چیزی هست که نگفتی؟ که نخواستی؟

و اشک از چشم های اون غریب می ریزه...برای دعاهای ما «آمین» می گه...می ره مجلس بعدی..می ره پشت در اتاق یکی دیگه...

و از این همه آدم...از این همه دستائی که بالاست...از این هم چشم های خیس...کسی از اون حرفی نزد! کسی نگفت: خدایا! امسال انتظار مهدی رو پایون بده...

کسی نگفت: غیبت بسه! ظهور...ظهور...ظهور... کسی نگفت...

التماس دعا...

http://amir1369.persiangig.com/image/1.gif

نگارش در تاريخ شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط مهدیه.ع |
(در ادامه ی مطلب شعری ناقابل تقدیم شده به امام عصر...دوست داشتین مطالعه کنید!)

...

برگشتم...از نور به ظلمت!

از هدایت به گمراهی!  از تازگی به رخوت... از خدا به خودم!

جای شما خالی... وقتی پشت دیوار قطور بقیع تجدید بیعت می کردم جای شما خالی!

وقتی تکیه به دیوار بقیع رو به پدر  زار می زدم...جای شما خالی... وقتی نماز مسجدالنبی تزریق می شد توی خونم جای شما خالی...

وقتی رفتیم محله ی مظلوم شیعیان و نماز مغرب و عشا را با اذان کامل با اذانی که گواهی می داد علی ولی و حجت خداست خواندیم جای تمام شیعیان خالی!

وقتی آه می کشیدم که مقبره ی بی بی کجاست..وقتی تولد حسین و عباس و سجاد بی شور و شوق بود آنجا...وقتی گنبد سبز نبی می خندید...وقتی منزل بی بی وعلی از پشت کتابخانه های بی رحم چشمک می زدند...وقتی مظلومیت خون می شد و می غلتید توی رگم...وقتی شیعه را طعنه می زدند و کسی منتظر مهدی نبود...وقتی عاشورا را باید در دل زیارت می کردی...وقتی می فهمیدی شیعه اندک است و ازا ین اندک عده ای اندک منتظرند...در تمام این لحظات جای شما خالی...

روزی که مثل فرشته ها سفید پوشیدیم و مدینه را سپردیم به لفظ وداع...وقتی رفتیم و لبیک گفتیم...وقتی به خدا گفتیم: اجابت کردم دعوت تو را...وقتی در مسجد شجره شیعیان را ریختند توی حیاط مسجد خدا...وقتی بدون بلندگو برای آن همه جمعیت نماز جماعت اقامه شد...وقتی رفیتیم! وقتی مُحرم شدیم...وقتی طواف می کردم و دور خدا می گشتم..وقتی فدای او می شدیم..وقتی مروه از صفا منتظرمان بود تا ۷ بار به یاد هاجر باشیم و میثاقمان... وقتی مقام ابراهیم را لمس می کردم ومحکم می زدند روی دستم...وقتی طواف را با دعای فرج طی می کردم...وقتی دست از دامن خدا می گرفتم..وقتی ته خدا بودم...وقتی روی بهشت بودم...جای پای امامم...وقتی برگشتم...جای شما خالی...

شب برگشت انگار خودم را جا گذاشتم..انگار تکه ای بود که نمی آمد..قلبم بود؟ روحم بود؟ هر چه بود پا و دست و چشمم نبود...هر چه بود ماند...نیامد...هر چه بود یک مشت اشک را ریخت توی چشمم...یک مشت نگاه را گذاشت به انتظار... یک عالمه دلتنگی را چسابند ته دلم ...و دلم سوخت... وای که اگر امید بازگشت دوباره نبود...وای....

حالا اینجایم! دوباره وسط تکرارها..وسط بازار! جائی که همش خدا معامله می شود و من سود نمی کنم...افتادم وسط ضرر! دوباره قل خوردم توی دنیای حساب کتاب ها...دوباره شدم: خودم! شدم : من! بندگی را انگار همانجا جا گذاشتم... دلم برای بندگی لک می زند..باید بندگی کنم!

...روزهائی خواهد گذشت و خواهد آمد نیمه ای از یک ماه! و جهان کامل خواهد شد...بیاید قلب ها را تقسیم کنیم و لبها را به ذکر زیبای صلوات وقف دهیم...هدیه ای باید شایسته برای امامم! برای اماممان!

مهدی من..امام من... تولدت مبارک....هدیه ام به تو یک روز پاکی محض است و یک دنیا سلام و صلوات و دعا..فقط برای تو! می خواهم برای یک روز هم که شده تو را برای خود خودت بخواهم نه توسل...نه حاجت... فقط تو...

اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم...

نگارش در تاريخ سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 توسط مهدیه.ع |
 

یا الله یا رحمن یا رحیم یا مقلب القلوب...ثبت قلبی علی دینک...

به امید خدا یکشنبه ۲۸ تیر ماه ساعت ۷ غروب عازم مدینه ی منوره هستیم...انشالله

برای این پست تصمیم گرفتم یه سوال مطرح کنم و خوشحال می شم دوستان خوبم طبق معمول باهام همکاری کنن و پاسخ درست و بی تعارفی بدن! در این مدت که اینجا نیستم لطفا نظراتتون رو بذارید...دلم م یخواد وقتی به امید خدا برگشتم با یه عالمه جواب و نظر رو به رو بشم

و اما سوال من...

در حال حاضر بزرگترین دغدغه ی زندگی تون چیه؟!!

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 توسط مهدیه.ع |

سلام امام زمان...

سلام دوستای گلم...

راستش دلم نیومد امروز برسه وتوی وبلاگم مطلبی نذارم..البته دلم م یخواست وقت بیشتری داشتم و مطلب زیباتری می نوشتم..اگر خدا خواست یک روز درباره ی اسوه ی عدل خواهم نوشت...

امروز عیده! احتمالا یوسف زهرا امروز نجفه! پس ما باید جاش رو خالی کنیم! باید بهش تبریک بگیم...نه یه تبریک خشک و خالی! بیاید سعی کنیم امروز تا میتونیم گناه نکنیم...تا می تونیم محبت کنیم..شاد باشیم..نمازهامون رو سر وقت تر بخونیم...دعای فرج بیشتری بخونیم...بدجنسی نکنیم..خوبی کنیم... و یه عالمه کاری کهه رروز میگیم: فردا انشالله!..می گیم: بعدا ! بیاید امرزو تموم بعدا ها رو فعلا کینم...شاید تونستیم بعد از این همه گریه های شبونه ی مهدی موعود یه لبخند روی لبهاش بنشونیم...بسم الله...

امام علی (ع) :بگذارید و بگذرید...ببندید و دل مبندید...چشم بیاندازید و دل مبازید که باید گذاشت و گذشت...

نگارش در تاريخ دوشنبه پانزدهم تیر 1388 توسط مهدیه.ع |
 

امروز بعد از فرمایشات شریف مقام معظم رهبری واقعا از تمامی کسانی که به اسم های گوناگونی از قبیل: سکوت سبز/ سوگواری و... آسایش رو از مردم عزیز تهران سلب کردند انتظار میره به این نوع اعتراضاتشون پایون بدن و بیشتر از این  ما رو سوژه ی خنده ی دشمنان نکنن...

اگر مردم دوباره راه بیفتن این هیچ پیامی نداره جزاینکه این گروه با رهبری و اصل نظام مخالف هستند و مطمئن باشند کسانی مثل من که تا قطره ی آخرین خون حاضریم جون رو فدای رهبر کنیم باهاشون مقابله خواهیم کرد و فقط منتظر دستور می مونیم...


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط مهدیه.ع |

 

سلام به همه ي دوستان خوبم...

در ابتدا پيروزي مقتدرانه ي دكتر محمود احمدي نژاد رو به ملت بزرگ ايران تبريك عرض مي كنم و اميدوارم كه در 4 سال آينده تجربه اي به شيريني 4 سال اخير رو داشته باشيم...

راستش من تا مدتي نيستم!عرض مي كنم چرا!

به لطف الله راهي سرزمين وحي هستم...قول مي دم براي همتون دعا كنم...البته باز هم دعا كنيد منتفي نشه! مي ترسم بميرم و مدينه رو نبينم...

به هر حال ازتون ميخوام حلالم كنيد...اگر حرفي زدم رنجيديد يا دير بهتون سر زدم معذرت!

شما دوستان خيلي خوبي بوديد و البته هستيد! انشالله بعد از بازگشتم دوباره مديريت وبلاگ رو برعهده ميگيرم و مزاحم همتون خواهم شد اما با توجه به اين تاخيري كه خواهم داشت و جز خدا كسي نمي دونه كه آيا دوباره در كنارتون خواهم  بود يا نه از همتون خواهش دارم كه هيچ كينه اي ازم به دل نداشته باشد و قول بديد اگر برگشتم فراموش نشده باشم...

شما بهترين دوستان مجازي من هستيد...فراموشتون نمي كنم و براتون دعا خواهم كرد كه هميشه سالم،ايمن، شاداب  و مومن باشيد!

تا مدتي فعلا هستم اما اگه يهوئي غيبم زد بدونيد يه جاي خوبم! يه جاي شيرين! كه براي من عين شكلات تلخ دوست داشتنيه!!

و در اخر از همتون مي خوام كه يه فاتحه براي تمام عزيزاني كه ديگه در جمع ما نيستن بخونيد و براي سلامتي منجي عالم و تعجيل در ظهورشون يك صلوات عميق بفرستيد...

(سفر مشهدم لغو شد)

اللهم صل علي محمدوآل محمد و عجل فرجهم...

اللهم عجل لوليك الفرج

دوستدار شما...مهديه.ع

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 توسط مهدیه.ع |

اسما خداوند متعال

درباره وبلاگ

به خداگفتم:می توانی این همه ناامیدی را باور کنی؟!
خداگفت:این همه ناامیدی؟!...در برابر من؟!...باور نکردنیست!
پست الکترونیک
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه


قالب وبلاگ