X
تبلیغات
برای خدا و مهربانی هایش

برای خدا و مهربانی هایش
این وبلاگی است پر از شعر,نثر و حرفهایی که تمامی ندارند

یا سلام

.

.

.

+ گاهی فکر می کنم تنها شدن توی اوج مشکلات خیلی هم بد نیست!

یعنی یک جور توفیق اجباریه که فقط به خدا رو کنی...

اینکه آدم یه وقتایی از همه ناامید میشه و می بینه کسی رو نداره که کمکش کنه خیلی سخته ولی اگر از دیدگاه دیگه بهش نگاه کنیم خیلی هم قشنگه!...بریدن از همه و بودن با او...

بعضی آدم ها خودشون تمام بندها شون رو از بقیه بریدن تا فقط وصل به او باشن...اونا آدم های بزرگ و خاصی ان

ولی بعضیا هم هستن که خدا خودش با دستاش این بندها رو براشون می بره...اینا به نظر من آدم های محبوبی ان پیش خدا... و خدا بهشون خیلی محبت داره که اونا رو از بقیه ناامید میکنه تا فقط به خودش رو بزنن

.

.

.

+خوبه که آدم تجربه های متفاوتی داشته باشه....بعد از تجربه ی واقعی شعف و شادمانی - به معنای تمام کلمه - حالا معنای واقعی استیصال و درموندگی هم خوب می فهمم...وناشکرش نیستم...

این هم به هر حال یه آگاهی جدیده و بدون شک یه امتیاز برای رشد بیشتر!

.

.

.

+ من دنبال پیدا کردن روز عشق توی تقویم های عمومی و جهانی نیستم... مثل ولنتاین و سپندار مذگان...به این روزها احترام میذارم ولی این ها روز عشق من نیستن!

روز عشق من یه روز بهاریه...یه روز فروردینی... یه روز خاص! یه روز خیلی خیلی خاص! پر از اتفاقات خوب و خاص!برای یه مخاطب خیلی خاص!

و

 هر سال اون روز رو با محبوبم جشن میگیریم.....

 امسال هم یه روز خاص بهاری منتظرمونه محمد!

.

.

.

+ هدیه دادن همیشه ایجاد محبت میکنه....و هر چقدر این هدیه بعد معنوی اش بیشتر باشه با ارزش تره... مخصوصا اگر طرف مقابلمون انسان فهمیده و با محبت و قدرشناسی باشه!

حالا به نظرتون از امام مهدی عج باشعورتر و مهربون تر و فهمیده تر هم هست؟!

یعنی میشه به همچین آدم نازی هدیه نداد؟!

توی روایات ذکر شده  صدقه دادن و هدیه ی ثواب ختم قرآن به نیت آقا بسیار ثواب داره...

هر از گاهی قرآن بخونیم...صدقه بندازیم...صلواتی بفرستیم...ذکری بگیم! حتی کم و کوتاه! ولی پیوسته و همیشگی...مطمئن باشید اینچور محبت ها محکم تر میشه با این نازنین خدا


پ.ن: یه عالمه کتاب نخونده دارم و مقدار کمی انگیزه برای خوندنشون!

پ.ن: از تجربه های فیه ما فیه ی و مقالات شمسی ام بیشتر خواهم نوشت ان شالله.

پ.ن : من هنوزم به اینکه از ظرف همراه اول میلیونر بشم یه جورایی امیدوارم  

پ.ن: در تنور عشق اویم / می زند آتش به رویم! / گرگرفته آبرویم..../ مرحبا بر شعله هایش!

 

« اللهم صل علی محمد و عجل فرجهم »

تقدیم به امام مهدی ناز

 



[ دوشنبه هجدهم فروردین 1393 ] [ 17:52 ] [ بانو مهدیه.ع ] [ ]

یا سلام

.

.

.

همینجور که شبکه های تلویزیون رو عوض می کردم به شبکه ی محبوبم « شبکه ی مستند » رسیدم...

تصویر ملت های مختلف بود...

بیشتر  تصویر مردمی  بود که بین ما به سیاه پوست معروف هستند...

عریان و لاغر...

ولی شاد!

بعضی هاشون ناآگاه ولی زنده!...

در حال روزمرگی هاشون مثل چوپانی ... دویدن..اونم با پاهای برهنه! اون هم در عصر و زمانی که یه عده سعی می کنن کفش های استاندارد تن تاک رو تبلیغ کنن برای پیاده روی!

همینجور که این صحنه ها رو میدیدم یه لحظه با خودم فکر کردم:

« اما زمان امام همه است! امام همین مرد لاغر برهنه ای که  داره می دوه...امام همون زن لاغر تیره پوستی که شاید معشوقه ی زیبای همون مرد پا برهنه باشه... و چقدر حیف که این ها خبر ندارن امام زیبائی دارن... »

فکر می کردم که ما گاها دنبال ردپاهای امام زمان توی داستان های علمای بزرگ هستیم در حالی که این انسان های دور از : آزادی و رفاه و ...شاید هر روز هم سفره ی آقای ما باشن!

 

امام زمان امامِ همه است

.

.

.

+ مواظب کسایی باشیم که دوستشون داریم...آدمایی که هر لحظه ممکنه از پیش ما برن.... مثل نسیمِ بنیامین بهادری ...

+ از یه دیالوگ توی سریال خوب بد زشت خیلی خوشم اومد: «نمک زندگی به همین به دست وپاا افتادناست!» البته به دست و پا افتادن مرد برایِ زنش!

+ گاهی بخشیدن بعضی آدم ها خیلی سخت میشه...

 

 



[ جمعه هشتم فروردین 1393 ] [ 15:39 ] [ بانو مهدیه.ع ] [ ]

بعد از مدت ها با کلی انگیزه و حرف برگشتم

حرفهایی که تا پای سیستم میشینم می پرن!

شاید هنوز با اینجا غریبه ام...نمی دونم

شاید هنوز به این چهارچوب انس نگرفتم...

ولی میدونم چه چیزهایی منو کشوند اینجا ...

اگه اینجام برای دور شدن از نوشتن در فیس بوکه...

برای منتقل کردن تجربیات زیادی که بیشتر از سن و سالم دارم حملشون میکنم....

شاید برای لحظه های خیلی شخصی

لحظه های خیلی عمومی!...

برای تحلیل های هر از گاهی!

شعرهای دیر به دیری...

برای مردی که خیلی دوره خیلی نزدیکه

برای خدایی که خیلی دوره خیلی نزدیکه

برای مهدیه ای که خیلی دوره ...

برای محمدی که خیلی نزدیکه ...

.

راستش دنیای متاهلی بقدر کافی حرف ها داره که شاید من اگر بخوام فقط ازونها بگم کافی باشه...

از تجربیات شخصی ام گرفته تا اندوخته های تئوری ام...

ولی دوست ندارم مخاطبهام خیلی خاص باشن...

دوست دارم اینجا بییشتر پایگاه تحلیلی خودم از اتفاقاتی که میبینم باشه

یعنی چیزهایی که لمس میکنم رو با تمام چیزهایی که یاد گرفتم و دارم تحلیل کنم...

برا همین ممکنه یک روز از زنی بگم که اومد محل کارم ... یا از یه ماجرای جالب توی یه مهمونی

یا دیدگاهم نسبت به یه خبر یا یه سخنرانی....

شایدم به سرم بزنه و فقط قطار کلماتی که بیشتر برای اهل ذوق ها مزه داره رو بنویسم...

شایدم هم هوس گفتن بعضی حرفهای در گوشی رو برای بعضی اهل دل ها کردم

و سعی میکنم ان شالله مطالبم کوتاه باشن...

.

.

.

فنجان ترین دو چشم جهان رو به روی من

یک قهوه ی لذیذ و تاعارف به سوی من...

.

.

.

+ تو فکر نوشتن یه کتابم

+  وقتی می رم بام خرم اباد ناخودآگاه حس میکنم دارم از چمشهای یه مرد ی که باقی مانده ی خداست شهر رو تماشا می کنم...یه شهر کوچیک! پر از آدمای کوچیک!

+ با کسی تعارف نخواهم داشت!

 

 

 



[ شنبه دوم فروردین 1393 ] [ 18:37 ] [ بانو مهدیه.ع ] [ ]

 

 

بعد از یک سال و نیم ....

.

.

.

بر می گردم ان شالله

 

 



[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ] [ 11:10 ] [ بانو مهدیه.ع ] [ ]
 

 

حضرت آقا :


شما كه جوانيد خواهيد ديد . . .
"اون روز از ما هم انشالله ياد نيك خواهيد كرد . . ."
خواهيد ديد اون روزي رو كه كشورتون به اوج اقتدار خواهد رسيد . . .

.

.

.

دلم برا اون قسمتی که توی گیومه گذاشتم گرفت...

خدا نکنه آقا شما نباشی و ما باشیم...

 

 



[ یکشنبه نوزدهم آذر 1391 ] [ 14:10 ] [ بانو مهدیه.ع ] [ ]
 

این روزها همه یِ ما یک حرفِ مشترک داریم...

حرفی که حسابی نُقلِ محافلمان شده!

حرفی که بویِ یک درد را می دهد! یک دردِ مشترک!

" گرانی "

این روزها..این اواخِر عادت کرده ایم به نالیدن...به اینکه وقتی تویِ تاکسی نشستیم یا جائی با کسی تنها شدیم شروع کنیم با هر دیدگاه و حزبی که داریم ازاین بگوئیم که " امروز قیمت روغن فلان قیمت شد! دو ساعت پیش فلان قیمت بود! "

هر کداممان تجربیاتِ تغییرِ قیمتهائی که دیده ایم و شنیده ایم را با هم مطرح می کنیم و اخرش هم می شود نالیدن...شکایت کردن...بعضا بدوبیراه گفتن...

و

وقتی همدیگر را تایید میکنیم گاهی پیش می رویم تا به خیلی " اصل " ها و ارزش ها می رسیم و به خاطرِ " سختیِ معاش " ( و نه تنگیِ معاش ) گاهی به یک ضدِ ارزش تبدیل می شویم!

و چون به همدیگر حق می دهیم در مقابل همدیگر سکوت میکنیم یا فریاد مشترک سر می دهیم!

بدونِ اینکه با نالیدن هایمان قیمتی تغییر کند! پولی دو برابر شود! مدیریتی اقتصادی تغییر کند! تحریمی رفع شود!

این نالیدن ها فقط باعث می شود طاقتهایمان روز به روز کمتر شود!

و ما این روزها انسان هایِ در خُسرانی هستیم...

انسان هایی که خداوند قسم خورده است که در زیان و خسرانیم!

چون همدیگر را دعوت نمیکنیم...به صبر! به حق!

وقتی از تحریم ها میگوئیم یادمان می رود " چرا تحریم شدیم "؟

ایران و نظام جمهوریِ اسلامی چه هدفی داشت و دارد که امروز اینگونه تحتِ محاصره ی اقتصادی هستیم و به قول رهبرِ عزیزم سلاحیمان " اقتصادِ مقاومتی " است...

ارزش هائی که برایِ اولین بار با این جدیت فقط در نظامِ ما برایِ کلِ دنیا مطرح شد و داعیه ای مقدس را سر دادیم یادمان رفت!

یادمان رفت آرمانی که کشورمان دارد و دین و مدینه ی فاضله ای که اسلام شیعی مطرح می کند " حقی " است که ما داد می زنیم و به خاطرِ همین فریاد " تحریم " شده ایم!

اینکه تنها کشورِ شیعی با این جمعیت ( صرف نظر از تمامِ ضعف های داخلی با رویکرد بین المللی عرض میکنم ) نمیخواهد زیرِ ظلم و زورگوئیِ فراعنه ای مثل آمریکا و اسرائیل باشد و میخواهد با هدفی موسی وارانه بگوید این نیلِ تحریم به معجزه ی موسائی دو نیم خواهد شد حقی است که ما به سادگی فراموش کرده ایم و دعوت کننده ی به آن نیستیم!

مگر خدا نگفت انسان در زیان است مگر کسانی که تواصوا بالحق میکنند!

اینقدر نگوئیم " چرا کشورِ ما داد می زند مرگ بر اسرائیل "..." هسته ای نمیخواهیم "..." چرا ما کاسه ی داغ تر آشیم "

نه ما کاسه ی داغ تر از آش نیستیم! بیائید صحبت جاهلانه ی بنی اسرائیلی را تکرار نکنیم...

و ما حتی تواصوا بالصبر هم نیستیم!

حالا که با این تحریم ها عده ای هم دارند تویِ کشورمان " گند " می زنند به این چرخه ی اقتصادیِ ناموزون...و نالیدن هایِ ما در سطحِ کوچک وضعی را تغییر نمی دهد چه برسد به سطحِ کلان! و فقط شکوه کردن و به این شکوه ها بها دادن بی طاقت ترمان میکند چرا دعوت کننده ی به صبر نباشیم؟

که اگر نباشیم بدون شک در زیان خواهیم بود...

والعصر!

ان الانسان لفی خسر....

خدا برایِ این روزهایِ سختِ معیشتی برنامه چیده است.ما را آموزش داده است.بچه مکتبیِ شیعی وقتی می داند:

وَمَا مِن دَآبَّةٍ فِي الأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللّهِ رِزْقُهَا وَيَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا كُلٌّ فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ ( ۶ هود )

و هيچ جنبنده‏اى در زمين نيست مگر [اينكه] روزيش بر عهده خداست و [او] قرارگاه و محل مردنش را مى‏داند همه [اينها] در كتابى روشن [ثبت] است  ( ۶ هود )

باید صبور تر باشد!

حالا اگر قبلا هفته ای سه وعده مرغ میخوردیم...نه! ماهی سه بار می خوردیم! شده هفته ای یا ماهی یک مرغ که چرب و ابدار هم نیست ...

اگر مجبوریم این روزها دیر به دیر تر کیف و کفشی بخریم...از هر سه کتابی که میخریدیم این روزها ۲ تاش را امانت بگیریم...

نباید کارمان به این برسد که به " ضدِ ارزش " تبدیل شویم!

خدا رحمت کند پیرِ مراد حضرت امام ره را که گفت ما را تحریم کنند ما فرزند رمضانیم!

ما همان هائی هستیم که ۳۰ روزِ خدا وسط ظهرِ مردادی ۱۶ ساعت به امیدِ فرمانبرداریِ خدا و رضایتش لب به آب و غذا نزدیم...حالا چرا یادمان می رود این هم یک جور روزه است؟!

روزه ای که تحریم هایش کمی فرق دارد...

هر روزه ای افطار دارد...

و خدا افطار رسانِ همه ی ماست...

رزقِ ما دستِ خداست...نه دستِ آمریکا و اسرائیل و یا حتی مسئولین ذی ربط!

سفره هایمان هنوز خالی نشده است.ناشکری نکنید!

این روزها شِعبِ ابی طالبیست!

این روزها قحطی است! قحطیِ انسان! قحطیِ ایمان! تحمل کنیم...

دعوت کننده ی همدیگر به " حق " و " صبر " باشیم...

مواظبِ طاقت ها و ایمان هایمان باشیم...

خدا نکند گرانی حتی اگر سر به فلک کشید ایمانِ مان و ارزش هایِ مان را نیز با خودش ببرد!

خدا نکند...

 


پ.ن: از طرق وبگذر میبینم که هر روز تعداد زیادی بازدید کننده دارم.خوشحالم که هنوز هستند کسانی که سکوتم باعث نشده فراموشم کنن

پ.ن: این روزهایم روزهای بزرگ شدنمه...دارم بزرگتر می شم!

پ.ن: اگر مجبور بشم برگ تنم کنم و علف بخورم زنده ام به عشق!

پ.ن: برای همدیگه دعا کنیم

 



[ پنجشنبه هجدهم آبان 1391 ] [ 20:6 ] [ بانو مهدیه.ع ] [ ]
[ پنجشنبه بیستم مهر 1391 ] [ 14:58 ] [ بانو مهدیه.ع ] [ ]
 

کوچک شدن مگر چه شکلی است؟!

همینکه تو را کوچک کردم...یعنی کوچک شدم...یعنی خودم و تمامِ دنیایم را کوچکِ کوچک کردم...

راستش را بخواهی خجالت می کشم!

خجالت می کشم ازینکه تو را با تمام عظمتی که داری مثلِ یک کارتِ کوچکِ عابربانک میگذارم تویِ جیبِ قلبم... ووقتی اسکناس هایِ تهِ جیبم ته کشید تازه یادت می افتم...

می آیم سراغت!

خجالت می کشم از اینکه گاهی تو را آنقدر کوچک می کنم که می شوی شبیهِ شماره فوریت هایِ گوشیِ همراهم...وقتی هیچ جا و هیچ کسی دیگر آنتن نداد...

می آیم سراغت!

خجالت می کشم ازاینکه همیشه برایت  invisible هستم و فقط زمانی که می خواهَمَت online می شوم...

گاهی آنقدر کوچکت میکنم که به کوتاهی فوریت های پزشکی می شوی! وقتی دل و قلب و روحم به نفس نفس افتاد...

می آیم سراغت!

یک جورهائی همیشه خجالت آورم!

همیشه برایِ ضرورت ها نِگَهَت داشته ام و تو برایِ همیشه ها...

 

یادِ روزهائی بخیر که میخواستم اینجا...

برای تو

و

مهربانی هایت باشد...

ولی..

گاهی آنقدر تو را کوچک می کنم که می خواهم تویِ وبلاگم جا بگیری!

آن هم با تمامِ مهربانی هایت...!

آنوقت...

می آیم سراغت!

 و

تو خدائی اینگونهوبلاگ دیگرم هستی...

همینکه تو را کوچک کردم...یعنی کوچک شدم...

کوچک شدن مگر چه شکلی است؟!


پ.ن: از تمام دوستان خوب و وفادارم که همیشه بهم سر می زنن و با نظرات عمومی و خصوصی شون پی گیر احوال و نوشته هام هستن ممنون...واقعا خوشحالم که توی این دنیای مجازی شماها رو دارم

پ.ن: این ماه رمضون خیلی با رکود وسکون تلخی داره میذره برام...دعا کنید کمی جون بگیرم!

پ.ن: بزرگترین درسی که این روزها گرفتم اینه که " با حرف زدن همه چیز حل میشه! " یاد بگیریم " درست حرف بزنیم! "

پ.ن:خیلی خیلی برام دعا کنید!

 

 



[ چهارشنبه هجدهم مرداد 1391 ] [ 22:13 ] [ بانو مهدیه.ع ] [ ]
 

سلام به همه ی دوستان عزیز قدیمی و جدید!

به اونها که وقتی میان یه یالله می گن و اونا که بی صدا میان و می رن...

به اونها که از خیلی قبل تر ها می شناسمشون و اونها که جدیدا افتخار آشنائی شون رو دارم!

به اونها که از طریق سند تو آل های کلی ام در مسنجر هام میان و می رن  و ممکنه بشناسمشون یا نشناسمشون!

ان شالله از حالا به بعد این وبلاگ رو برای مطالب مفصل تر به روز میکنم

و

شما می تونید به وبلاگ جدیدم سر بزنید که ان شالله با نوشته های کوتاه به روزش میکنم

و سعی میکنم زود به زود به روز بشه و همدیگه رو اونجا زیاد ملاقات کنیم

دوستانی که زحمت می کشن و وبلاگ جدیدم رو لینک می زنن حتما بهم بگن !

 

التماس دعا در حد طوفان!



[ چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391 ] [ 18:53 ] [ بانو مهدیه.ع ] [ ]
 

خیلی ها فکر میکنند " امید " یعنی داشتن انتظار برای تغییر...

خیلی های دیگر فکر می کنند " امید " یک جور تلقین الهی است! که خدا آن را تجویز کرده برای بنده هایی که روحشان حسابی بیمار است و کارشان از دوا و درمان گذشته...

فکر میکنند خدا خواسته سر بنده هایش را با این "عروسک" گرم کند...تا مبادا کم بیاورند و مدام پشت سر هم سکته کنند و پس بیفتند روی دست های آفرینش!

بعضی های دیگر فکر میکنند " امید" یک جور ظلم است به انسان! چون باعث می شود واقعیت های امروز را نپذیرد...فقط به خاطر چشمی که به فردا دارد...

اینها فکر میکنند " امید" یک جور شراب است که می شود با آن حسابی  مستی کرد و چشم بست روی تمام چیزهایی که " وجود " دارند با این " بودن" شان دارند میجوند پس مانده های زندگی را...

و من مثل یکی از این " خیلی " ها فکر می کردم...

تا اینکه استادم گفت:

" یعنی فکر میکنی می شود بدون (( امید )) هم زندگی کرد؟!...امکان ندارد!اشتباه وقتی است که تو زهر می خوری به " امید" پادزهر...پادزهری که شاید دیر برسد! شاید هرگز نرسد...و این یعنی یک کار احمقانه"

استادم راست می گفت...

" امید" محکم ترین ستونی است که بدون هیچ استدلالی و بدون هیچ صدای قابل شنیدنی میخواهد بگوید همیشه "خدایی" هست که به قول آن پیامک داشتنش جبران تمام نداشتن هاست...

میگوید " امید" یعنی "انرژی بالقوه ای برای کمال "...برای تغییر...برای تحولی در درون...برا ی اینکه انسان یادش بیاید بیشتر از این هاست...برای اینکه باور کند هر چیزی هر چقدر هم سخت بود ولی دلیل قانع کننده ای برای " رکود " نیست!

همیشه " فردائی " هست...

ولی نه از آن فرداهائی که باعث می شود امروز ها فراموش شود...

از آن فردا هائی که به انسان میگوید " امروز هر جور گذشت...گذشت! من در راهم"

 

**استادم راست می گفت**


پ.ن: سال جدید رو اگر چه دیر...ولی بهتون تبریک میگم.هر روزتون عید!

پ.ن: امام علی علیه السلام: بگذارید و بگذرید،ببینید و دل مبندید،چشم بیاندازید و دل مبازید،که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.

پ.ن: ما با زبان های هم گناه نکردیم! برای هم دعا کنیم...

پ.ن: دعام کنید

پ.ن: " مرگ" باعث می شه ما کسانی رو که دوست داریم ازدست بدیم و نمیتونیم جلوش رو بگیریم.اما خودمون می تونیم قبل از مرگ عزیزانمون باعث بشیم اونها رو از دست ندیم!

از دست دادن یکبارش هم زیاده...شما مجددا تکرارش نکنید.

قدر عزیزانتون رو بدونید...کنارشون باشید و از این بودن لذت ببرید

پ.ن: حرف های ما هنوز نا تمام...تا نگاه می کنی وقت رفتن است!

 



[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 13:55 ] [ بانو مهدیه.ع ] [ ]
درباره وبلاگ

به خداگفتم:می توانی این همه ناامیدی را باور کنی؟!
خداگفت:این همه ناامیدی؟!...در برابر من؟!...باور نکردنیست!

:پروفایل من http://mahdiyeh.blogfa.com/profile
لینک دوستان